تبليغاتX
van Gogh-art - لحظه ها
نقاشی
 

نه تو می مانی نه اندوه

 

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

 

به حباب نگران لب یک رود قسم

 

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت یا

 

غصه هم خواهد رفت

 

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند....

 

لحظه ها عریانند

 

به تن لحظه خود خود جامهء اندوه مپوشان هرگز

 

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شده است

 

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

 

و اگر بغض کنی

 

                       آه از آیینه  دنیا که چه ها خواهد کرد.

گنجهء دیروزت پر شد از حسرت واندوه چه حیف

 

بسته های فردا  هم ای کاش  ای کاش!!

 

ظریف این لحظه و لیکن خالی است

 

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود ؟

 

غم که از راه رسید  در خانه بر او باز مکن

 

تا خدا یک رگ گردن باقی است

 

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده 

 

تقدیم به کسانی که روز تولدم بیاد داشته اند.

+ نوشته شده در  86/03/22 19:10  توسط غریبی(مهری) |